
دکتر علی شریعتی در سوم آذر ماه سال 1312 در مزینان ، از توابع سبزوار به دنیا آمد .
پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است . گرچه پدرش نخستین معلم او بحساب میآید، اما او در سیستم آموزشی جدید دوران دبستان را در مزینان گذراند در دبیرستان های ابنیمین و فردوسی مشهد هم تحصیل نمود، و در این مراحل زبان عربی و فرانسه را نیز آموخت.
برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود. وی با داشتن گرایش تدریس، به دانشسرای تربیت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرک معلمی گرفت. بدین ترتیب در سن 18 سالگی شغل معلمی را آغاز نمود که تا پایان عمر عاشق این شغل بود.
در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و سال آینده موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتاب های خود یعنی ابوذر غفاری کرد.
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال بعد از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و در ادامه تحصیلات آکادمیک، درهمان سال از دانشگاه مشهد با احراز رتبه ممتاز با مدرک لیسانس ادبیات فارغالتحصیل شد. عطش پایانناپذیر او برای کسب دانش و آگاهی بیشتر هنگامی به اوج خود رسید که توانست با استفاده از بورس تحصیلی، از دانشگاه سوربن پذیرش بگیرد.
او از همان آغاز دوران معلمیاش، و نیز در زمانی که هنوز نوجوانی بیش نبود، نیروی خود را در راه تبلیغ منطقی، علمی و مترقی اسلام صرف کرد.
وی به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سیاسی علیه نفوذ و سلطه بیگانه درگیر شد.
آنها در کانون نشر حقایق اسلامی، تعالیم قرآنی را تفسیر مینمودند و عمیقاً مورد بحث و بررسی قرار میدادند. علی شریعتی یکی از معلمان کانون بود و سخنرانیها و نوشتههایش توجه شدید تودهها و روشنفکران را جذب کرد.
به دنبال سقوط و خلع دکتر مصدق، شریعتی از پیرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری آیتالله سید محمود طالقانی، مهندس مهدی بازرگان و استاد یدالله سحابی پیوست. علی شریعتی یکی از سخنگویان و فعالان این نهضت علیه سلطه و استثمار غرب در ایران بود. فعالیت های بیدارگرانهاش باعث دستگیری او در سال 1336 و انتقالش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد. پس از قبول شدن در بورس تحصیلی، علی شریعتی برای مدتی دست از فعالیتهای سیاسی کشید و در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون آشنا شد . در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته جامعهشناسی و تاریخ ادیان و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیت های دکتر در سال 1345 هنگامی بود که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد، که با حضور انبوه دانشجویان مواجه شد و دعوت هائی که برای سخنرانی از دانشگاه های مختلف برایش میرسید، . به محبوبیتش افزوده شد که از نظر رژیم قابل تحمل نبود وحراست دانشگاه او را در سال 1349 هنگامی که تنها 37 سال داشت، بازنشسته کرد.
این رفتار خشونتآمیز روحیه او را افسرده نکرد. به این خاطر به تهران نقل مکان کرد، و از این به بعد، حتی بیشتر از گذشته، به تعبیر مجدد و تبلیغ اسلام پرداخت. او ماموریت خود را با دلگرمی تمام با همکاری در حسینیه ارشاد آغاز نمود. و بدین ترتیب بود ه سلسله سخنرانیهای آزاد خود را پیرامون اسلامشناسی، جامعهشناسی و تاریخ ادیان شروع نمود. جسارت او باعث شد که برخلاف سایر حسینیهها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، کارگر برای شنیدن سخنان او به آنجا بیایند. همزمان با این سخنرانیها، کتاب ها و جزواتی درمورد موضوعات اجتماعی و مذهبی، ا نشر و توزیع گشت. تعداد کلی سخنرانیهای منتشر شدهاش به بیش از 200 میرسد، که در نوع خود بینظیر است. در کشوری که هیچ کتابی جز قرآن تیراژش به 5000 نمیرسید، کتاب های شریعتی در 100000 نسخه به چاپ میرسید.
سرانجام در یک هجوم ناگهانی در سال 1351، حسینیه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به کمک دوستان، شریعتی توانست بگریزد اما چون ساواک پدرش را دستگیر نمود، در عوضِ آزادی پدرش، خود را تسلیم کرد، اما تقاضای او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گردیدند. به هرحال چندی بعد پدرش آزاد شد، اما علی شریعتی برای 18 ماه در زندان باقی ماند. بیشترین فشار برای آزادی او از سوی روشنفکران برجسته فرانسوی و الجزایری بر رژیم ایران وارد آمد. شریعتی به ظاهر آزاد شد، اما شدیداً تحت کنترل بود.
نوشتههای شریعتی ممنوعالانتشار شد و اورا کاملاً از حقوق سیاسی و اجتماعی محروم کردند.
دکتر نتوانست این شرایط سخت را تحمل کند پس به فکر خروج از ایران افتاد تا در خارج از کشور به فعالیت های خود ادامه دهد. دکتر برای خروج از کشور پاسپورتی با نام علی مزینانی گرفت. به هرحال او با احتیاط فراوان در 26 اردیبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروکسل ترک نمود. به احتمال زیاد، دکتر شریعتی هنگام ترک ایران مشکوک شد که کسی او را تعقیب میکند، به همین خاطر، هنگام فرود هواپیما در فرودگاه آتن، از آن پیاده شد و پس از یک توقف 24 ساعته با یک پرواز دیگر عازم بروکسل گردید. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت .
صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را که به وضع اسرارآمیز و مشکوکی در گوشه اتاق افتاده بود، پیدا کردند. هیچکس نگفته است که این مرگ طبیعی بوده، و در عینحال هیچکس مدرکی مبنی بر کشته شدن دکتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژیم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند که عوامل و مأموران ساواک، دکتر علی شریعتی را از میان برداشتهاند. اما آنها که او را میشناختند، و آنها که تعریف درست شهادت را میدانند، همگی بر این امر صحه میگذارند، که او شهیدِ شاهد است.
آثار دکتر علی شریعتی عبارت اند از:
1) با مخاطب های آشنا
2) خودسازی انقلابی
3) ابوذر
4) بازگشت
5) ما و اقبال
6) تحلیلی از مناسک حج
7) شیعه
8) نیایش
9) تشیع علوی و تشیع صفوی
10)جهت گیری طبقاتی در اسلام
11)تاریخ تمدن (جلد 1)
12)تاریخ تمدن (جلد 2 )
13)هبوط در کویر
14)تاریخ و شناخت ادیان ( جلد 1)
15)تاریخ و شناخت ادیان (جلد 2)
16)اسلام شناسی 1 ( درس های حسینیه ارشاد(
17)اسلام شناسی 2 ( درس های حسینیه ارشاد)
18)اسلام شناسی 3 ( درس های حسینیه ارشاد)
19)حسین وارث آدم
20)چه باید کرد؟
21)زن
22)مذهب، علیه مذهب
23)جهان بینی و ایدئولوژی
24)انسان
25)انسان بی خود
26)علی
27)بازشناسی هویت ایرانی ـ اسلامی
28)روش شناخت اسلام
29)میعاد با ابراهیم
30)اسلام شناسی
31)ویژگی های قرون جدید
32)هنر
33)گفتگوهای تنهائی ( بخش اول و دوم)
34)نامه ها
35)آثار گونه گون ( بخش اول )
36)آثار گونه گون ( بخش دوم )

رائول هیلبرگ (Raul Hilberg) در روز ۴ اوت در ورمونت (آمریکا). هنگام مرگ ۸۱ ساله بود. درعرصهی پژوهش تاریخی نام هیلبرگ به عنوان یکی از مهمترین پژوهندگان هولوکاست اعتبار دارد. منظور از هولوکاست، که در لغت به معنای همهسوزی است، کشتار وسیع یهودیان به دست رژیم نژادپرست هیتلر و عوامل و طرفداران آن است. رائول هیلبرگ خود توانسته بود از مهلکه بگریزد. خانوادهی او، که یهودی اتریشی بودند، در سال ۱۹۳۹ از اتریش به ایالات متحدهی آمریکا گریختند.
رائول نوجوان در نیویورک دورهی دبیرستان را طی کرد و در سال ۱۹۴۱ بهعنوانِ سرباز به خدمت ارتش آمریکا درآمد. او به آلمان فرستاده شد. دورهی جنگ را به سلامت طی کرد. پس از جنگ مدتی در مونیخ بود. در آنجا بر حسب اتفاق به کتابخانهی شخصی آدولف هیتلر برخورد و با کنجکاوی فراوان به بررسی آن پرداخت. شوق تحقیق درمورد نازیسم و فاجعهی باورنکردنی کشتار یهودیان در او برانگیخته شد.
به آمریکا که بازگشت به تحصیل تاریخ پرداخت. در دانشگاه کلمبیا این اقبال را یافت که شاگرد فرانتس نویمن (Franz Neumann) شود. موضوع ذهنی نویمن، که در اصل حقوقدان بود، فهم دستگاه حکومتی و سازوکار جنبش هیتلری بود. کتاب مشهور "بوهموث" حاصل کار پژوهش و اندیشش وی در این زمینه است.
رائول هیلبرگ پس از پایان تحصیل به عنوان استاد در دانشگاهی در ورمونت به کار پرداخت.
"نابودی یهودیان اروپایی"
روی جلد جاپ جیبی آلمانی "نابودی یهودیان اروپایی" (در ۳ جلد، ۱۳۵۱ صفحه)
کار بزرگ هیلبرگ کتاب "نابودی یهودیان اروپایی" است. او برای نوشتن این کار عظیم، انبوهی از اسناد را بررسی کرد. کار را که تمام کرد با مشکل پیدا کردن انتشاراتی مواجه شد. در دردههی ۱۹۶۰ کسی به موضوع علاقه نداشت. حتا در میان یهودیان این گرایش غالب بود که موضوع را فراموش نموده یا فقط به سخنهایی در محکومیت فاجعه، ابعاد باورنکردنی فاجعه و یاد قربانیان بسنده کنند. کار با اسناد و تاریخنویسی تفصیلی علاقهای را برنمیانگیخت.
در آلمان ۲۰ سال طول کشید تا کتاب هیلبرگ انتشار یابد. مجلهی اشپیگل این تأخیر غیراتفاقی را برای نشر کتاب در آلمان یک "فضاحت" میداند. کتاب بالاخره در سال ۱۹۸۲ توسط یک انتشاراتی چپ به زبان آلمانی انتشار یافت.
توجه به کتاب "نابودی یهودیان اروپایی" به تدریج بیشتر و بیشتر شد. این اثر، کتاب استاندارد در تاریخ هولوکاست نیست؛ مورخان معتقدند هنوز کتاب استاندارد در این زمینه نوشته نشده است، اما هیلبرگ استانداردی به جا گذاشته که هر کس بخواهد در مورد هولوکاست کاری جدی بنویسد، باید آن را در نظر گیرد.
مشخصهی کار هیلبرگ
هیلبرگ صفت به کار نمیبرد. خشک و فشرده مینویسد. او نمینویسد، صرفا با این هدف که دیگران بخوانند و بگویند: چه فاجعهای! هیلبرگ میخواهد دریابد که چه گذشته است. محکوم کردن، یک محصول فرعی تولید متن در این زمینه است. از نظر هیلبرگ هدف اصلی در هولوکاستپژوهی بایستی بازنمایی دقیق ماجرا باشد.
هیلبرگ بر روی قربانیان متمرکز نمیشود. او به دنبال عاملان است. در میان اسناد به جا مانده از دستگاه هیتلر هر نامهی اداریای را که یافته، پی گرفته که کی آن را تقریر کرده، کی تحریر کرده، کی امضا کرده، به کی فرستاده شده و گیرنده با آن چه کرده است. کار بزرگ او ردگیری بوده است. او با سماجت و حوصله کار خود را پیش برده است.
ردیابیهای او نتیجهی شوکآوری داشته است: هولوکاست ثمرهی نقشهای از پیش آماده و حاصل فرمانی که از بالا بیاید و در پایین جاری شود، نبوده است. هولوکاست ثمرهی همکاری و همدستی مرکزها و آدمهای گوناگون است، آدمهایی که برخی از آنان کاملاً عادی بودهاند و ممکن بود در شرایطی با یهودیان دوستی هم میکردند و هیچ مشکل خاصی با همسایهی یهودیشان نداشتند.
تحقیقهای هیلبرگ به کلیشه تبدیلشدنی نیستند. هیلبرگ نخواسته است چند ظرف بچیند و آنها را پر کند، بدانسان که دیگران بپسندند و بگویند: آهان، این گونه بود، این شد و این شد و این شد، پس از آن این شد!
کلیشههای رایج در رسانههای اسرائیلی نمیتوانستند پذیرای کتاب هیلبرگ باشند. هیلبرگ بازنموده است که یهودیان مقاومت بسیار ضعیفی داشتهاند و در مواردی شوراهای یهودی ضمیمهی دستگاه بوروکراتیکی شدهاند که برای کشتار یهودیان برپا شده بود. کتاب هیلبرگ هنوز در اسرائیل چاپ نشده است.
نکتهای به یادماندنی
از هیلبرگ چه میتوان آموخت؟ حق است که این نکته برجسته شود: فاجعه که درگیرد، معمولاً این گونه نیست که همهی پلیدان درجایی جمع شوند و از مرکزی مشخص به جبههی نیکی بتازند. فاجعه، ای بسا فاجعه است، چون نمیتوان در حین بروز آن، افراد را دستهبندی کرد و گفت این از خوبان است و آن از بدان.
مطالب از : م. رضا
مطالب از : اميد حبيبی نیا - پژوهشگر ارتباطات
زيگموند فرويد (1939-1856)
در همان سالی که سينما متولد شد، فرويد در مقاله ای مفاهيم بنيادين نظريه روانکاوی را منتشر کرد.
سال 2007 سال زيگموند فرويد نامگذاري شده بود که صد و پنجاهمين سال تولدش در وين، لندن و بسياری از شهرهای جهان با برنامه هايی خاص گرامی داشته شد ؛ به همين مناسبت برخی از فيلمخانه ها و مراکز های سينمايی مروری بر فيلم هايی که تحت تاثير نظريه روانکاوی فرويد ساخته شده است، برگزار كردند.
فرويد البته روی خوشی به سينما نشان نداد. در عوض ادبيات و اساطير تمام توجه او را به خود جلب کرده بودند و مفاهيم اصلی نظريه های او از آنها بر گرفته شده بود.
با اين حال بسياری از نظريه پردازانی که به مطالعه روانکاوانه سينما پرداخته اند معتقدند که ميان تماشای فيلم و فرايند روانکاوی شباهت های بسياری وجود دارد. يکی از اين شباهت ها روياپردازی است؛ يعنی رها سازی ناخود آگاه از زنجيرهای واقعيت برای جولان دادن آزادانه.
از همين روست که مخاطب می تواند با همذات پنداری با قهرمان فيلم بر روی داستان تمرکز کند و برای ساعتی از دنيای واقعی به دنيای خيالی پناه ببرد.
تصوير سازی مناسبات جنسی
مفهوم آشکار سازی که فرويد از آن برای کشف تمايلات جنسی سرکوب شده يا نهان بهره گرفت، در سينما با آشکارسازی زنانگی همسو شد؛ يعنی همان چيزی که فرويد از آن به عنوان تجسم بخشی به جنسيت نام برده بود و خود در آثار هنری کسانی چون ميکل آنژ به دنبال کشف ويژگی های جنسی نهان شده در آنها می گشت.
آشکار سازی جنسی در نظريه فرويد به عنوان يک اصل پايه، اما به سرعت در فرهنگ قرن بيستم گسترش يافت. در سينما ظهور ستاره های زن به سرعت به عاملی برای موفقيت و شهرت فيلم ها بدل شد و در گونه های مختلف فيلم از درام گرفته تا فيلم های هراسناک، روانشناختی نقش های جنسی بر مبنای فرهنگ مشتری عامه پسند به تصوير کشيده شد.
مفهوم فرويدی لذت بصری به عنوان يکی از انواع کنش های جنسی اصلی که جايگزين کنش جنسی اوليه می شود نيز در سينما قابل رديابی است: لذت تماشا که در شکل بيمارگونه ش به چشم چرانی بدل می شود و لذت ديده شدن که شکل اسطوره ای نارسيسم است.
فرويد لذت تماشا را بيشتر در مردان و لذت ديده شدن در زنان ديده بود اما چند دهه بعد اين موازنه بر هم ريخت. به علاوه بسياری از پيروان فرويد از جمله کارن هورنی که نظريه های اوديپال (رقابت فرزند پسر بر سر عشق مادر با پدر) و عقده فقدان آلت مردانه در زنان را مورد انتقاد قرار داد، به سينما به عنوان مهم ترين نمود تصوير سازی از زن بر اساس قواعد مرد سالارانه نگريست.
از نظر هورنی و روانکاوان فمنيست بعدی در سينمای رايج در نيمه قرن بيستم اين جنسيت زنانه بود که در خدمت خواسته ها و تمايلات مردانه قرار می گرفت و يا نمايانگر هراس از زنانگی مفاهيم غالب در فرهنگ محافظه کار غربی بود.
هيولاها
هراس از ناشناخته ها و هيولاسازی از آن ها مفهوم ديگری است که در روانکاوی اوليه توسط فرويد و بعدها يونگ بسيار به کار رفته است.
فرويد در دورانی زندگی می کرد که هيولاها نمودهای خود را در نظام های فاشيستی به رخ می کشيدند. شايد علت بدبينی او به آينده بشر هم همين بود. اين هيولاها از همان نخستين سال ها در سينما راه يافتند. هيولاهايی که نشانگر هراس از آينده هستند. در سينمای دهه های اخير اين هيولا در غالب بيگانه، گودزيلا، و ساير موجودات تخيلی تصوير شده اند.
هنرمند: بيمار يا خالق؟
يکی از بحث انگيزترين نظريه های فرويد نظريه والايش است. از ديدگاه فرويد هنرمند فردی درونگرا است که تحت تکانه های شديد عصبی قرار دارد و برای فرار از آن ها و سازش بين اصل لذت و واقعيت دست به خلق آثار هنری می زند.
اين تکانه ها همان انگيزه های جنسی مهار شده هستند که به شکل آثار هنری خلق می شوند؛ به عبارت ديگر اگر هنرمندان نيز مانند ساير مردم می توانستند اميال جنسی خود را ارضا کنند، آثار هنری خلق نمی شد. اما برای آن ها شهرت، موفقيت و مورد توجه قرار گرفتن توسط جنس مخالف از اهميت بيشتری در قبال ارضای تمنيات ليبيدويک برخوردار است.
سينما، پديده ای منفور!
فرويد اما خود به سينما چندان علاقه ای نشان نداد. در سال ١٩٢٥ تهيه کننده ای به نام هانس نيومان از روانکاوان برلينی، هانس زاکس و کارل آبراهام درخواست کرد تا نقش مشاور را در توليد فيلمی بر اساس رهيافت های روانکاوی را بپذيرند.
وقتی خبر به گوش فرويد رسيد، لجوجانه از آن ها خواست تا از اين کار سرباز زنند. اما آن دو برخلاف نهی فرويد اين کار را پذبرفتند و حاصل فيلمی شد با عنواناسرار يک روح: يک درام روانکاوی (يا روانکاوی معمای ناخود آگاهی) به کارگردانی گئورگ ويلهم پابست با فيلمنامه کالين راس.
اين فيلم اولين فيلمی است که به تشريح رويکرد روانکاوی می پردازد و شيوه روان درمانی آن را برای مردم نمايان می سازد.

مارلون براندو در نمايی از فيلم آخرين تانگو در پاريس
در همان سال ساموئل گلدوين تهيه کننده مشهور هاليوود به فرويد پيشنهادی برای نظارت بر فيلمنامه فيلمی عاشقانه بر اساس داستان کلئوپاترا و آنتونی می کند که بلافاصله از سوی فرويد رد می شود.
تجربه استقبال از فيلم پابست به عنوان اولين درام روانکاوی در آلمان، دو روانکاو ديگر به نام های اشتوفر و زيگفريد برنفلد را بر آن داشت تا دست به تهيه فيلم ديگری در تشريح تبيين نظريه شخصيت در روانکاوی برای کنگره جهانی روانکاوی بزنند؛ اما در راه توليد فيلم با مشکلات بسياری روبرو شدند زيرا نتوانستند بطور مستقل بودجه توليد آن را تامين کنند.
فرويد با چنين اظهار نظری به مخالفت با اين پروژه پرداخت: "امور احمقانه هميشه در سينما به وقوع می پيوندند! کمپانی ای که زاکس و آبراهام را اغفال کرد البته نتوانست به جهانيان موافقت مرا با اين فيلم اعلام کند. من به سختی زاکس را مورد نکوهش قرار دادم. امروز روزنامه نويه فرايه پرس تکذيب نامه من (مبنی بر عدم موافقت با توليد اين فيلم) را منتشر کرده است. در حالی که به نظر می رسد برنفلد و اشتوفر همين راه انحرافی را در پيش گرفته اند. من نميخواهم آن ها را نهی کنم زيرا نمی توان جلوی ساخت فيلم از ايده های روانکاوی را گرفت؛ اما به پادويی می ماند که کنار دست استاد می ايستد. من به شخصه نمی خواهم وقتم را برای آن تلف کنم و اميدوارم که هيچ وقت شخصا ارتباطی با هيچ پروژه توليد فيلم نيابم." ( از نامه فرويد به فرنزی،١٩۲٥)
فرويد معتقد بود که سينما ايده های روانکاوی را در سطحی نازل تنزل می دهد که نمی تواند بيانگر سيمای واقعی آن باشد. شايد اگر فرويد امروزه زنده بود و سالانه صدها فيلم تجاری بر مبنای مفاهيم روانکاوی را شاهد بود، به سختی متاثر می شد و يا شايد در نظر خود تجديد نظر می کرد؛ زيرا بسياری از مفاهيم روانشناختی و روانکاوی در فيلم هايی چون سکوت بره ها، غريزه اصلی، برزيل، ديوار: پينک فلويد و يا در آثار فيلمسازان شاخصی چون برتولوچی (همانند آخرين تانگو در پاريس)، يا فيلم های اينگمار برگمن، تارکوفسکی، بونوئل شابرول، هيچکاک، کوبريک ، وودی آلن و آلمودووار قابل بازشناسی است.
فرويد در همان سال در نامه ای برای کارل آبراهام تاکيد می کند: "من دريافته ام که امکان بازنمايی ايده های ما در سينما به شکلی آبرومند وجود ندارد."
تاريخ نيمه دوم قرن بيستم اما نشان داد که فرويد در اين مورد اشتباه می کرد.
مطالب از : بهمن دارالشفائی - روزنامه نگار

از اولين روزهای به قدرت رسيدن کاسترو ، نقشه های مختلفی برای ترور او طراحی و اجرا شد. نقشه هايی که طبيعتا هيچ کدام موفقيت آميز نبود
فيدل کاسترو رهبر کوبا هشتاد ساله شد . چهل و هفت سال پيش که انقلاب کوبا پيروز شد و کاسترو به رهبری رسيد کمتر کسی فکر می کرد که او آن قدر زنده بماند که تولد هشتاد سالگی اش را جشن بگيرد، آن هم در حالی که هنوز نفر اول کوباست.
سرمايه داران و ثروتمندان کوبايی که در روزهای نخست بعد از انقلاب کوبا را ترک کردند و به دويست کيلومتر دورتر در سواحل فلوريدا رفتند، انتظار اقامتی کوتاه مدت در آمريکا را داشتند. آنها فکر می کردند ابرقدرت بزرگ وجود همسايه ای کمونيست آن هم در فاصله ای اينقدر کم با مرزهايش را تحمل نمی کند و شکست دادن کشوری باچند ميليون نفر جمعيت کاری نبود که برای آمريکا سخت به نظر برسد.
فشارها از همان ابتدا شروع شد و تحريم اقتصادی اولين اهرمی بود که آمريکا عليه حکومت کاسترو به کار گرفت. اما کوبايی های تبعيدی عجله داشتند و نمی توانستند منتظر بمانند که فشار اقتصادی کاسترو و يارانش را از پا در آورد.
اين بود که در سال ۱۹۶۱ يعنی کمتر از دو سال بعد از انقلاب کوبا، کوبايی های تبعيدی با پشتيبانی ارتش امريکا به کوبا حمله کردند تا دولت نوپای انقلاب را سرنگون کنند. اما در جنگی که جنگ خليج خوک ها نام گرفت، شکست خوردند و متوجه شدند که اقامتشان در آمريکا از آنچه تصور می کردند بيشتر خواهد بود.
مخالفان کاسترو از همان ابتدا در يک نکته اتفاق نظر داشتند و آن اينکه اين انقلاب وابسته به شخص فيدل است و اگر او نباشد انقلاب خيلی زود شکست خواهد خورد. با همين تحليل از اولين روزهای به قدرت رسيدن کاسترو، نقشه های مختلفی برای ترور او طراحی و اجرا شد. نقشه هايی که طبيعتا هيچ کدام موفقيت آميز نبود و امروز بعد از ۴۷ سال کاسترو روی تخت بيمارستان خوابيده و کوباييان تبعيدی در وب سايت های شرط بندی روی تاريخ مرگ او شرط بندی می کنند.
از بمب سيگاری تا قارچ سمی
شايد معروف ترين تلاش برای ترور کاسترو همان سيگار برگ معروف باشد. سيگار برگی که دانشمندان سازمان سيا ساخته بودند و به جای تنباکو از مواد منفجره پر شده بود و قرار بود در صورت کاسترو منفجر شود. تيم محافظان کاسترو اين طرح را هم مثل خيلی طرح های ديگر کشف و خنثی کردند.
اما سيگار برگ انفجاری تنها يکی از نقشه های ترور بود. نقشه هايی که فابيان اسکالانته رئيس سابق سرويس های امنيتی کوبا تعداد آنها را ۶۳۸ مورد ذکر کرده است. برای همين است که خيلی ها عقيده دارند نام فيدل کاسترو بايد از نظر تعداد دفعاتی که به جانش سوء قصد شده، در کتاب رکوردها ثبت شود.

اسکالانته که اخيرا بازنشسته شده، در کتابی با نام "۶۳۸ راه برای کشتن کاسترو" تعدادی از اين نقشه ها را توضيح داده است. کانال چهار بريتانيا نيز فيلم مستندی با همين نام و بر اساس کتاب اسکالانته ساخته که به زودی پخش می شود. نقشه هايی که در اين کتاب به آنها اشاره شده از طرح هايی که به اجرا درآمده و ناموفق بوده تا نقشه هايی که در مرحله طراحی متوقف شده و به اجرا در نيامده را شامل می شود.
در ميان اين طرح ها، نقشه هايی ديده می شوند که به نظر تخيلی می آيند. مثلا در يک مورد ساز مان سيا که از علاقه زياد کاسترو به غواصی در آبهای دريای کرائيب آگاهی داشته، طرح جالبی می ريزد. سيا تعداد زيادی ازحلزون های دريای کارائيب را جمع آوری می کند تا از بين آنها يک صدف بزرگ پيدا کند، صدفی که به ميزان کافی مواد منفجره در آن جا بگيرد. برنامه سيا اين بوده که اين صدف را با مواد منفجره پر کرده و بعد آن را طوری رنگ آميزی کند که در زمان غواصی کاسترو توجه او را جلب کند.
يک نقشه ديگر اين بوده که لباس شنای کاسترو را به يک نوع قارچ سمی آغشته کنند تا او به يک بيماری پوستی شديد دچار شود. اسنادی که در دوره کلينتون منتشر شد نشان می داد که هر دوی اين طرح ها جزو برنامه های سازمان سيا بوده ولی به دلايل عملياتی نهايتا کنار گذاشته شده اند.
روئين تن يا خوش شانس؟
در جنگ خليج خوک ها نيز با آنکه سرنگونی دولت کاسترو هدف اصلی بود، اما برنامه مهاجمان ين بود که فيدل کاسترو، برادرش رائول و ارنستو چه گوارا را ترور کنند و از اين طريق به عمر انقلاب خاتمه دهند. دو سال بعد از آن در سال ۱۹۶۳ و درست در روزی که جان اف کندی رئيس جمهور آمريکا ترور شد يک مأمور سيا با يک سرنگ سمی به مأموريت ترور کاسترو اعزام شد اما او نيز ناکام ماند.
يک بار نيز سازمان سيا يکی از معشوقه های سابق کاسترو را راضی کرد که به سراغ او برود و شب وقتی کاسترو خوابيد قرصی سمی را در دهانش قرار دهد. اما کاسترو حدس زده بود که قصد اين زن چيست و هفت تير خودش را به او داده بود تا کار او را راحت کند. اما اين زن هم مثل خيلی های ديگر نتوانسته بود مأموريتش را انجام دهد.
يکی از آخرين سوء قصدهای سيا به ان کاسترو به سال ۲۰۰۰ برمی گردد. کاسترو در آن زمان به پاناما رفته بود و قرار بود در جايی سخنرانی کند. مأموران سيا ۹۰ کيلوگرم مواد منفجره بسيار قوی زير تريبونی که کاسترو قرار بود پشتش بايستد کار گذاشتند. اما مأموران امنيتی شخصی کاسترو در کنترل هايشان اين مواد را پيدا کردند و اين طرح هم به سرنوشت صدها طرح پيشين گرفتار شد.

اما همه طرح های سازمان سيا به اين پيچيدگی نبودند. بعضی از آنها هم طرح های کلاسيک و ساده ای بودند. سيا برای ترور کاسترو به دسته های تبهکار و مافيايی کوبا هم متوسل شد. يک بار قرار بود يکی از هم کلاسی های سابق کاسترو در خيابان به او برخورد کند و در روز روشن اسلحه اش را از جيبش بيرون بياورد و به او شليک کند. يک بار هم قرار بود يک تک تيرانداز در دانشگاه هاوانا به فيدل شليک کند. اما پروژه شليک به کاسترو همان قدر موفق بود که پروژه های مسموم کردن و منفجر کردن او.
با آنکه آمريکا رسما اعلام کرده که ديگر قصد ترور دشمن بزرگش را ندارد، اقدامات احتياطی محافظان کاسترو همچنان به قوت خود باقی است.
اما تمايل شديد آمريکا برای ترور کاسترو و تلاش های فراوان سيا برای اجرايی کردن اين تصميم در نزديک به نيم قرن گذشته، که در نوع خود بی سابقه است، شيوه زندگی فيدل را به کلی تغيير داد. فيدل که در سالهای اول حکومتش به تنهايی در خيابان های کوبا راه می رفت، مجبور شد اين عادتش را کنار بگذارد و به اقدامات امنيتی تن دهد. او در اين سال ها مدام بين بيست مکان مختلف جابجا می شود و ديگر کمتر کسی می داند که کاسترو هر شب کجا می خوابد.
با همه اين ماجراها فيدل کاسترو توانسته خود را به هشتاد سالگی برساند و با اينکه برای اولين بار به طور موقت تمام مسئوليت هايش را به رائول برادر کوچکتر خود سپرده هنوز زنده است و می تواند رکوردهای ديگری بخصوص در زمينه طول مدت زمامداری بدست آورد.
مطالب از : داوود پزشک
در روز بيست و پنج نوامبر ۱۹۵۶ هشتاد و دو چريک به رهبری فيدل کاسترو، که اعضای جننبش بيست و شش جولای را تشکيل می دادند، مکزيک را برای آغاز کردن يک انقلاب مسلحانه به سوی کوبا ترک کردند. اين گروه در دوم دسامبر همان سال در ساحل کوبا پياده شدند و بلافاصله توسط نيروی هوايی باتيستا ديکتاتور وقت کشور مورد حمله قرار گرفتند. دوازده نفری که از حمله ی ارتش جان سالم در بردند در کوه های سييرا ماسترا به هم پيوستند تا جنگی را شروع کنند که دو سال بعد با سرنگون کردن دولت باتيستا کوبا را تبديل به کشوری سوسياليستی کرد و به اين ترتيب گرايش جديدی در سوسياليسم، سوسياليسم آمريکای لاتين را بنياد گذاشت.
سوسياليسم کوبايی و جنبش ۲۶ ژوئيه
مشخصه ی عمده ای که انقلاب کوبا را از انقلاب های سوسياليستی پيش از آن متمايز می کند ماهيت چريکی آن است. آغازگر اين انقلاب به جای يک حزب انقلابی که از طريق به دست آوردن رهبری اعتراضات طبقه ی کارگر قدرت سياسی را در دست می گيرد گروهی کوچک چريک بودند که با به دست گرفتن اسلحه با دولت حاکم وارد مبارزه مسلحانه شده بودند.
حزب کمونيست هوادار شوروی کوبا يا حزب سوسياليست مردم کوبا، تشکيل شده در دهه بيست ميلادی و عضو کمنترن، تحت هدايت مسکو علاوه بر حمايت از حکومت باتيستا در کابينه اوهم دارای وزرايی بود. به همين دليل در ابتدای به دست گرفتن قدرت توسط انقلابيون، حزب کمونيست و اپوزيسيون سنتی چپ کوبا ترديدهای جدی نسبت به نيات شورشيان جنبش بيست و شش ژوئيه ابراز می کرد.
با اين حال تا ۱۹۶۱ گرايش کاسترو و نيروهای سنتی کمونيسم در کوبا به طور روز افزون به هم نزديک تر شدند تا سرانجام در اين سال جنبش بيست و شش ژوئيه، حزب سوسياليست مردم کوبا و گروه انقلابی سيزده مارس با پيوستن به يکديگر سازمان متحدی تشکيل دادند که بعدها تبديل به حزب کمونيست کوبا گرديد و تا امروز قدرت سياسی را در کشور کوبا در دست دارد.
کاسترو و سازمان اش در بدو امر و حتی تا مدتی پس از تصرف قدرت سياسی خود را کمونيست نمی دانست. جنبش بيست و شش ژوئيه بيش از همه چيز جنبشی ضد امپرياليست با گرايشات قوی ناسيوناليستی بود. حرکت کاسترو در واقع و واکنشی به دخالت همه جانبه ی دولت ايالات متحده در امور کوبا، تسلط کمپانی های آمريکايی بر تمام شئون اقتصاد اين کشور، و فقر و عقب ماندگی شديد مردم کوبا در نتيجه اين عوامل بود.
استقلال طلبی و برنامه پيشرفت کوبا
اين گرايش ضد امپرياليستی جنبش کاسترو در کنار شاخصه ای شديدا استقلال طلبانه قرار می گرفت که تمام ملت های آمريکای لاتين را مخاطب خود قرار می داد و خواهان پاسخی به آن چه استعمار آمريکايی می دانست بود. اين در حالی است که مفهوم استعمار برای کشورهای آمريکای لاتين، که استقلال خود را از پی قرن ها سلطه اسپانيا از طريق جنگ های استقلال خونين با اين کشور به دست آوردند تا هژمونی دولت آمريکا بلافاصله جايگزين استعماراسپانيا شود، مفهومی بنيادين است.

